نقل از پژوهشنامه ادبيات كودك و نوجوان
«رئاليسم» در درجه اول، صورت كشف و بيان واقعيت، تعريف ميشود در ادبيات معاصر، هم چنان كه رئاليسم جايگزين رمانتيسم ميشود، تجزيه و تحليل، جاي تركيب را ميگيرد و كشف الهام يكپارچه ميشود.
رئاليسم طرفدار تشريح جزئيات است؛ چنان كه بالزاك مينويسد: «تنها تشريح جزئيات ميتواند به آثاري كه با بيدقتي، رمان خوانده ميشدهاند، ارزش لازم را بدهد.» استاندال ميگنويد: «از حادثه كوچك خبر ميدهد» و تن، نويسندة ديگر فرانسوي بيان ميدارد: «امروزه از رمان تا انتقاد و انتقاد تا رمان، فاصله زيادي نيست.» (1) ص 227
مفهوم رئاليسم انتقادي، از نظر لوكاچ، از مفاهيم (Lotalito) و آگاهي ممكن (Conscience Passible) جداييناپذير است و ميتواند از آن براي افشاي آنچه مايه جمال شناختيها مدرن و معاصر است، سود جست.
تمدن جديد، زمينهساز آثار ادبي واقعگراست. شناخت واقعيات، از ضروريات عصر حاضر است. به عبارت ديگر: «شناختن دنيا براي تغيير دادن آن است.» بدين معنا مقابله كه مسلح شدن به «سلاح آگاهي». تنها وسيله مقابله با عدم تعادل برخي از واقعيات موجود است. آثار آفريده شده با چنين ويژگيهايي، توانايي بازنمايي نقايص و كمبودها عيني جوامع انساني را دارند و قادرند نقاط ضعف و قوّت را به خوبي بنمايانند. در حقيقت، اينگونه آثار برآيند استعداد تيزنگري هنرمنداني است كه با دوربينهاي بسيار دقيق خود، به اعماق جوامع بشري رخنه ميكنند و با كشف واقعيت، تيره روزيهاي انسان زمانه خود را انعكاس ميدهند و با برملا كردن درد و آلام بشري، وجدان جامعه را برميانگيزند. همچنين، اين امكان را فراهم ميآورند كه به كمك آن دسته از آگاهان و ژرفانديشان دلسوخته، راهحلهايي خواه مقطعي و خواه نهايي بينديشند تا انسان را از اين همه سيهروزي برهانند.
پنج داستان كوتاه كتاب مار و پله (يك شب از هزار شب، مار و پله، نيلبك خاموش، زير درخت بيعار و لحظههاي خاكستري) اگرچه نارسا و غير همه جانبه، در حقيقت، تلاشي بوده كه در اين راستا انجام شده است.
مضامين همه اين داستانها، فقر و تنگدستي فرودستان است كه در هر يك، به نوعي جنبههايي از فقر، در لايههاي اجتماعي مختلف اين قشر توصيف شده است.
بشر فقط در سپيده دمِ زندگي جمعي خود، آن هم چند صباحي، مسئله فقر را به گونهاي كه امروزه ميشناسيم، تجربه نكرده و از آن پس، همواره با صور مختلف آن دست به گريبان بوده است. چرا كه در روند تاريخ، به دلايلي چند، براي برخي از همنوعان خود فضايي فراهم آورده كه رنجيري شده بر پايش و بندي بر گردنش. البته، همگام با تابش بارقههاي آگاهي و رسيدن به شناختي نسبي، در مقاطعي توانسته، هر چند محدود برخي از بندهاي اسارتش را بگسلد. اين آگاهيها، پيوسته به بركت انديشمنداني به دست آمده كه به نحوي از انحا توانستهاند زواياي ناشناختهاي را كه از ديد عامه مخفي نگه داشته ميشده است، با ابعادي نو تصوير و ارائه كنند.
نويسنده داستانهاي كتاب مار و پله، تا حدودي از زمرة چنين افرادي است. عنوان اولين داستان كتاب «يك شب از هزار شب» كه مورد تأويل و تفسير قرار ميگيرد، از ضربالمثل معروف ايراني «يك شب هزار شب نميشود» وام گرفته شده است. اين داستان، علاوه بر لايه بيروني، از لايههاي دروني يا ژرفساختي غني نير برخوردار است. در اين رمان، لحاف (روانداز) كه از ابتداييترين نيازهاست، دستمايه قرار گرفته است.
رئاليسم داستان، توصيف شرايط اجتماعي اقتصادي انسانهاي فرودستي است كه در دو لايه اجتماعي، ولي بسيار نزديك به هم قرار دارند؛ انسانهايي كه به خوبي نميتوان جايگاه آنها را در قشربندي جوامع معين كرد. داستان برآيند برخورد مستقيم با زندگي و تبلور واقعيتياست كه در نشاطها.
نويسنده در روايت حضور كمرنگي دارد؛ مگر در بخش پاياني آن. با اين حال، در سراسر داستان، همواره با ارائه تصاوير قوي و خيالانگيز و فضاسازيهاي در خور، مخاطب را همراهي ميكند. «شب سردي است. بيرون برف ميآيد. صداي پايش را ميشنوم كه توي تاريكي به شهر حمله ميكند. و صبح كه بيدار شويم، آنوقت همه جا محاصره شده است و من تا يك گلولخ برف توي يقة لباس محبوبه نيريزم، جگرم خنك نميشود. چه كيفي دارد كه مدرسه هم تعطيل باشد و فكر و خيال درس و مشق نداشته باشيم. ننه را هم، هر طوري شده، راضي ميكنيم كه پول بدهد تا برويم و از عمو صادق شيره بخريم و با برف بخوريم.» (2) ص 7.
مستوره، دختر اول خانوادة تهي دستي است كه سه خواهد كوچكتر از خود دارد. او راوي قهرمان داستان است و از شب برفي و سردي ميگويد كه طبق معمول، براي آنها مهمان است. زبان داستان، پختگي لازم را ندارد و از يك دستي مناسب برخوردار نيست، ولي ديالوگها و چند صدايي بودن داستان، اين نقيصه را تا حدي پوشانيده است: (لحاف مَندَل تا بعدازظهر توي حوض خيس خورد. آب حوض شده بود سياه، مثل مركب خوشنويسي. بعد من و محبوبه و معصومه سهتايي زير شلاق نگاههاي بابا، پاچه ها را بالا زديم و حسابي آن را شستيم و چلانديم و نعش پارهپارهاش را انداختيم گوشة آفتابگير حياط تا حسابي آفتاب بخورد. بعد هم ننه هر جائيش را كه پاره بود و دهان باز كرده بود وصله و پينه كرد.» (3) ص 9، رويا «از اتاق صداي زمزمة دعا ميآيد. آمدهاند مشهد براي زيارت و گرفتن شفا. قباد پسر عموي باباست همراه با زنش و پدرزنش كه جفت چشمهايش شده مثل تيلة خون و دمبهدم مثل چي از چشمهايش آب ميآيد، بچه هم ندارند. قباد و زنش خوابيدهاند زير لحافِ من و محبوبه و ما زير لجاف چهل تيكه مندل خان!» (4) ص 10.
در خلال رمان، نويسنده با ظرافتي خاص، علاوه بر گوشزد كردن بعد روانشناسانه ترساندن كودكان، به نكتهاي ضدارزش، يعني رعايت نكردن حرمت انسانيِ انسانها، تنها به علت شدت فقرشان و تنزل دادن انسان به حد حيواني ترسناك، به صرف ظاهر و بياعتنايي به درونياتشان اشاره داد. در عين اينكه ميكوشد. برخورد با اين ناهنجاري اجتماعي را به تصوير كشد. هر زمان كه مهماني به خانة آنها بيايد، او و دو خواهرش، محبوبه و معصومه ناچارند زير لحاف مندل بخوابند. آنان بر اينباورند كه هرگاه زير آن لحاف بخوابند، خوابهاي وحشتناك به سراغشان خواهد آمد؛ چرا كه «لحاف مندل هنوز بوي مندل را ميدهد. بوي پلاستيك كهنههايي كه از توي زبالهها جمع ميكرد؛ بوي شيرينيها و ميوههايي كه شبهاي جمعه از توي قبرستان جمع ميكرد، بوي گرد و خاكي كه هميشه از لباسهاي كهنه پارهاش بلند ميشد.» ص (10)، خواب مندل با آن عصاي زهوار دررفته و پايي كه هميشه از يك پاي ديگرش كوتاهتر است ص (7)، خواب مندل كه «ننه هميشه ما را در هر موردي از او ميترساند و از او براي ما «لولو» ساخته بود. با آنكه او هرگز با ما كاري نداشت.»
از مزيتهاي ديگر اين روايت، بهرهوري بهينه از شگردِ آوردن داستانكي (روايت زندگي مندل)، در درون داستاني كوتاه است كه با تبحري خاص، به منظور نماياندن دو لايه از يك قشربندي اجتماعي، با حد فاصلي نامريي است كه هم بدين دليل هر دم در هم فرو ميغلتند و اين از باريكبيني و دقتِ نظري هنرمندانه برميآيد.
يكي ديگر از ويژگيهاي اين رمان، آشكار كردن لايه دروني «آبروداري» است؛ بهخصوص در اين قشر اجتماعي كه ميخواهند به هر بهايي به اصطلاح «آبروداري» كنند و به ديگر سخن، «مشت پيچيده خود را پيش كسي باز نكنند.»... خوب براي مهمان. بد براي خودمان و... ص (10)
تصوير هر شخصيت در اين داستان، نشانگر يك تيپ خانواده سنتي، نمايانگر جامعه مردسالار است. پدر مستوره، بعد از مرگ مندل، لحاف كثيف و مندرس او را عليرغم مخالف همة خانواده ميخرد و به گونهاي رفتار ميكند كه هيچ يك از افراد خانواده جرأت نميكنند در مورد آن سخني به زبان آورند و حتي وقتي مستوره و محبوبه كه اجباراً بايد در زير آن لحاف بخوابند، به ننهشان شكايت ميكنند: «كه ننه، ما زير لحاف خوابهاي ترسناك ميبينيم»، فقط پاسخ ميشوند كه «خوبه، خوبه، اگر باباتون اين حرفهاي مسخره را بفهمه، با تسمه سياهتون ميكنه.» ص (10)
نويسنده با رائه نشانههايي، مينماياند كه زن به عنوان همسر و مادر، هيچگوه جايگاهي در خانواده ندارد؛ حال آنكه بيشترين فشار خانواده را بر دوش ناتوانش حمل ميكند. مادر مستوره قهرمان ديگر داستان، از طرفي بايد به خشونت و تنگدستي مردش به گونهاي اعتدال بخشد كه فرزندانش آسيب جدي نبينند و از سويي، ميبايد با فرزندان طوري رفتار كند كه آنها را راضي و فرمانبردار پدر نگاه دارد. زير پدر و فرزندان، در چنين خانوادههايي كمترين رابطه را با هم دارند. اين رابطه هم تنها زماني تلطيف ميشود و پايدار ميماند كه در پناه مهر مادري و نيكانديشي مادر خانده قرار گيرد. او نقشِ گيرنده و فرستنده را در بين پدر و فرزندانش ايفا ميكند. مادر براي قوام زندگي خانوادگياش، تنها يك گزينه دارد؛ اينكه هرگونه پيام دريافتي از طرفين را از صافي محبت مادرياش بگذاراند و از آن پس، فقط فرستنده خود درگير شود.
او كه حلقه اصلي زنجيره عاطفي و نقطه عطف اميد و آرزوهاي خانواده، همچنين حلال مشكلات است، هيچگونه جايگاه به رسميت شناخته شدهاي در خانواده و اجتماع ندارد و در لحظه بيپناهترين بيپناهان است.
هم چنان كه در روند طرح داستان ديده شد، با رسيدن مهمان براي خانواده، تعادل آغازين داستان به هم ميريزد. سه خواهر مجبور ميشوند زير لحاف «مندل»، شب را بگذارنند نقطه اوج و بزنگاه داستان، جايي رخ ميدهد كه محبوبه، يكي ديگر از قهرمانان جانبي و يا چهرهاي ديگر از راويِ داستان، خواب «مندل» را ميبيند و سراسيمه و گريان از خواب ميپرد و لحاف «مندل» را پس ميزند. تا اينجا رمان از پويايي برخوردار است، ولي در فرود داستان «نقطهاي كه بايد گرهگشايي صورت پذيرد و به تمامي مسائل مطرح شده در متن پاسخ داده شود و نيز علت غايي در طرح ريزي كنشها و نشانههاي داستاني، به طرف هدف مورد نظر نويسنده كه همدلي يا بهبود و شناسايي كاركرد نهايي اوست، سوق داده شود.» (5) ص 115، تنها با يك كنش مادر، برداشتن لحاف از روي فرزندانش و تعويض آن با لحاف پدر، تعدل فرجامين برقرار ميشود. اين شتاب و سادهانگاري در پايانبندي داستان، يعني گنجاندن همه مطالب ارائه شده در كنشي عجولانه و لحظهاي، با توجه به تنه قابل توجه داستان در دو فرايند نخستين و مياني و نيز تم و مضومون اجتماعي آن و پرداختن به نكاتي كه درخور تأمل و انديشهاند، همچون پتكي است كه بر سر مخاطب فرود ميآيد يا مثل مهره شاه كيشي است كه مات ميكند و سرگرداني و حيراني را بر جاي ميگذارد.
راستي چرا؟ آيا به اين دليل كه طرح داستان، به هر صورت، داشتن پايانبندي را ديكته ميكند؟ آيا نويسنده همچون كارگري كه از تلاش بسيار خسته شده است و لحظه استراحت ميطلبد، لازم ديده قلم از كف وانهد؟ و آيا نويسنده از به سامان كردن كار اشخاصي كه در طي داستان آفريده، ناتوان گريده و ناگزير، تنها دست به كار شده تا كار را به موقع به انجام رساند و از زبان شخصيت (مادر) با كنشي حاتم بخشي (تعويض لحاف)، داستان را به فرجام نيك رسانده است (6) و آيا...
زيرا اين نوع پايانبندي، ذهن مخاطب را با ارائه يك راهحل ساده و يك بعدي، از تلاش و تعمق در مضامين مطرح شده در جاي جاي داستان باز ميدارد. از نويسندهاي كه با تخيلي قوي، ديدي تيزبين و نكتهسنج، داستاني اين چنين ميپروراند، انتظار جز اين است.
منابع
1- سيد حسيني، رضا: مكتبهاي ادبي، ج اول، انتشارات نگاه، سال 1376، ص 277، نقل به معني.
2- حسنزاده، فرهاد: مار و پله، مجموعه داستان، انتشارات سروش، 1377، ص 7.
3- همان، ص 9.
4- همان ص 10.
5- محمدي، محمدهادي: روش شناسي، انتشارات سروش، 78، ص 7ـ6ـ115، نقل به معني.
6- فورستو، ادوارد مورگان: جنبههاي رمان، ترجمه ابراهيم يونسي، نگاه 69، ص 2-101، نقل به معني.